قسمت اول
بالاخره شبی بارانی فرا رسیده بود. تقویم، نیمه های پاییز را نشان می داد اما تا آن شب، خشکسالی دهکده را فرا گرفته بود. این، پدیده عجیبی بود. هر ساله بالاترین میانگین بارش در این دهکده اتفاق می افتاد و مردم، وقتی نام دهکده کوچک و دور افتاده خود را در تنها تلویزیون شهر می دیدند در حالی که گوینده، از محل زندگی آن ها به عنوان خوش آب و هوا ترین منطقه برای گذراندن تعطیلات یاد می کرد، ذوق می کردند. البته تقریبا هیچکدام از اهالی، موافق این نبودند که مردم شهر های بزرگ بیایند و آشیانه کوچکشان را برای تفریح از بین ببرند! این موضوع از همه بیشتر روی سام تاثیر می گذاشت. سام، پسر بوری از جنوبی ترین خانه بود و همیشه وقتی این جمله را می شنید فریاد میزد:"هیچکدومشون رو راه نمی دیم! تازه دارم خودم آماده می کنم تا بزنمشون!" همیشه هم اطرافیان به این جمله بامزه او می خندیدند امّا رسم مهمان نوازی این را نمی گفت و هر ساله گردشگران زیادی به دهکده می آمدند و خساراتی هم پدید می آوردند! با اینحال، همچنان سرپا بود چون اهالی سخت کوشی داشت. تعداد بسیار کمی بودند ولی با تمام وجود از محل زندگیشان مراقبت می کردند. داستان در آن سال خیلی فرق کرد، دیگر هیچ گردشگری به سراغ آنها نیامد چون دیگر هیچ بارانی نیامده بود در حالی که نیمی از پاییز گذشته بود. حداقل سام از این بابت خوشحال بود! او یک برادر داشت که البته برادرش کاملا از این فضا ها دور بود، نامش رادین بود.
رادین 18 سال سن داشت و در آستانه امتحان بزرگ دهکده بود. این یک رسم چند صد ساله در دهکده بود. هر کس 18 سالگی اش تمام می شد برای آن ها معنی این را می داد که او آماده است تا وارد جامعه شود، از آنجایی که از بیکاری اصلا خوششان نمی آمد، آزمونی برگزار می کردند. آزمونی که البته ربط چندانی به علم نداشت! بخشی از آن مربوط به علم می شد، چون شاید خیلی ها سواد آن چنانی در حل مسائل ریاضی نداشتند و اگر فقط محدود به علم می شد، تعداد بیکاران دهکده زیاد می شد و به آینده آسیب وارد می کرد. آزمون در طول یک هفته برگزار می شد و تقریبا در آن یک هفته تمام فعالیت های غیر ضروری دهکده لغو می شد و تمام مردم دقّتشان را به جوانان جدیدشان می دادند تا ببینند هر یک به کدام شغل می رسد. یک روز آزمون علمی برگزار می شد. روز دوم آزمون سرعت عمل. روز سوم آزمون استقامت. روز چهارم آزمون قدرت بدنی. روز پنجم آزمون هوش. روز ششم آزمون ارتباط اجتماعی با مردم و بالاخره در آخرین روز شرکت کنندگان می بایست فرمی طولانی و مربوط به مسائل روانشناسی را پر کنند تا مسئولین بتوانند با برآورد امتیاز گیری هر شخص به او توانایی هایش را گفته و انتخاب های پیش رویش برای شغل را ابلاغ کنند.
رادین در حالی که با عصبانیت برگه نتیجه آزمونش را روی میز می کوبید، گفت: فکر کنم اون ها از قصد این کار رو با من کردن! از اوّلشم از من خوششون نمی اومد! -تو نمی تونی انقدر بابتش حرص بخوری پسر. حالا چیزی نشده. خیلی ها بودن که شایستگی کاری رو از نظر اون ها پیدا نکردن و حالا هم خانواده دارن و هم درآمد. -تو مثل اینکه نمی فهمی ایلیا. حتی سام هم که دو سال پیش امتحان مزخرفشون رو داد تونست کار پیدا کنه! ببینش! بخاطر این که تونست روز چهارم جلوی یه دیوار چوبی مقاومت کنه حالا داره با کار کردن زیردست چوببر و بردن چوب ها برای اون حسابی مایه افتخار پدر می شه. امّا من چی؟ بدترین یک هفته عمرم رو گذروندم. هیچوقت فراموشش نمی کنم. مطمئن بودم حداقل می تونم استقامت کنم. من اینطوری بزرگ شدم ایلیا. همیشه استقامت داشتم. امّا توی اون هم شکست خوردم. حالا باید چیکار کنم؟ -نتیجه فرم روانشناسیت چی بود؟ -اون ها گفتن ثبات شخصیتی ندارم. این یکی رو توی کاغذ ننوشتن و به خودم گفتن که تقریبا هر صد سال یه بار اینطوری می شه که نمی تونن برای یه نفر کار مناسب پیدا کنن. حالا باید به مرز برم. مرز؛ جاییه که افرادی رو میفرستن که وجودشون اهمّیت خاصی برای مردم نداره. -بیخیال رفیق. هرچی هم بگن تو برای من اهمّیت داری. خانوادت هم دوستت دارن. -شاید اینطور که تو میگی باشه ولی حالا چیکار کنم؟ باید از شما جدا بشم. باید از همه چی دل بکَنم. گفتن اوّل هر فصل اجازه دیدار با کسایی که دوستشون دارم رو بهم میدن. یعنی سه ماه کامل باید توی مرز باشم!